هر دو آنها آواز می خوانند اما!

صدای چمدان های دستی و گوش خراشی لق زدن چرخ هایشان بر سنگ فرش خیابان، توجهم را جلب کرد تا به بیرون از چادر بیایم.خانم قد بلند و نسبتا مهربانی از اهالی روستا،که او را از عینک آفتابی بزرگش می شناسم در جلوی صف بدون چمدان قدم بر می دارد و حدود 9 و یا 10 دختر جوان پشت سر او.صف از چادر اول مان رد شده بود که پیشگام صف رویش را به افراد نشسته در چادر کرد و با لبخندی نصفه و نیمه به زبان انگلیسی گفت: از نیویورک مهمون داریم.جمله اش تمام شده بود که اکثر قریب به اتفاق دختران به پناهجویان نشسته در چادر با خوشحالی سلام کردند و در چند ده قدمی چادر، وارد خانه ای بزرگ شدند.اتفاق قابل توجهی نیفتاده بود پس به داخل چادر برگشتم تا کمی استراحت کنم.کمی نگذشته بود که تعداد انگلیسی زبان هایی که وارد این خانه در چند قدمی چادر می شدند رو به افزایش گذاشته بود و در کنارش، اهالی روستا که اکثر آنها را به چهره می شناسم مشغول فراهم کردن خانه برای مهمانان جدید.آنهایی که هیچگاه به چادر ما نیامده بودند با بی توجهی کامل در چند قدمی ما در رفت و آمد بودند و معدود افرادی که تا به امروز با ما ارتباطی مختصر ایجاد کرده بودند،  بسیار محتاط به سمت چادر می آمدند و یا اغلب با سلامی خشک و خالی، نگاه های متعجب ما را پاسخ می گفتند.نهایتا دریافتیم که گروهی از دختران آوازخوان آمریکایی به روستا آمده اند تا آخر هفته در کلیسایی که زنگ های بی امانش روانمان را ساییده بود آواز بخوانند.پس از مهیا کردن فضای خانه ای که از دو روز پیش برایشان مهیا شده بود و خوش آمد گویی هایی که یا کیکی کاغذ پیچ شده و یا گلی کوچک هم ضمیمه هر کدام از این خوش آمد گویی ها شده بود، صحنه برای تقریبا یک ساعتی خالی شد.ما که تا به آن لحظه جمعیتی اینچنین را در طول زندگیمان در این روستا در مقابل یک خانه ندیده بودیم، همچنان در حیرت به سر می بردیم.زمزمه هایی نظیر اینکه: «آمریکایی هستنا،ببین چجوری دور سرشون می چرخن!» در چادر می گشت و برخی توصیفات هم در وصف زیبایی یک و یا دو تن از دختران خلاصه می شد. آفتاب نیمه جانی همچنان پا برجا بود و سکوتی بی ربط پایدار، تا زمانی که درب خانه باز شد.اول پسری خردسال با توپ والیبال به بیرون دوید و همینطور که به چادر نزدیک می شد، با هشدارهای مادرش به زبان انگلیسی مواجه شد و راهش را منحرف کرد.سپس دختران یکی پس از دیگری با عینک های آفتابی بر روی سر و یا چشم از درب خانه بیرون آمدند و به سمت کافه ای در پایین پله ها، در آن سوی میدان حرکت کردند. همه چیز نسبتا عادی پیش می رفت تا یکی از آنها در کنار حوض وسط میدان،در چند قدمی چادر، رو به آنهایی که به دور صندلی های کافه آندست خیابان نشسته بودند کرد و با صدایی بسیار زیبا خواند: به آلمان خوش آمدی. و سپس به سمت کافه حرکت کرد.او به خودش و دوستان آواز خوانش که گویا برای اولین بار به آلمان آماده بودند خوش آمد گفته بود. پناهجویان حاضر در چادر که همگی روز ششم اعتصاب غذایشان را طی می کردند، با اصراری عجیب از من می خواستند که جمله ای را که او گفته بود به فارسی ترجمه کنم. دوگانگی عجیبی در ذهنم می چرخید، آنهم درست زمانی که تک تک چهره های حاضر در چادر و مختصر گذشته ای که از آنها سراغ داشتم از پیش چشمانم می گذشت. جمله را آرام و بی تفاوت ترجمه کردم.آنقدر آرام که گویا هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.بی تفاوتی موجود در لحن و صدایم چند ثانیه هم اثر نگذاشت. نگاه های خیره و صورت های مچاله شده تنها تصاویر موجود در چادر بود.خنده های بلند کافه آن دست خیابان با سکوت مطلق آغشته به سیگارهایی که پشت سر هم روشن می شد، هیچ همخوانی نداشت.محسن می گفت: من هم اگر مثل او با جیبی پر از پنجامین(صد دلاری) وارد این کشور می شدم،اوضاعم الان این نبود.حس آن دختر در کنار حوض را هیچ وقت تجربه نکرده ام و اینکه در فاصله چند قدمی از یکدیگر قرار داشتیم پر از تناقض شده بودم اما ناگهان، تصویری بزرگتر، بزرگتر از حس شخصی ام پیش چشمم پدیدار شد. جمله ای از ذهنم گذشت که چادر را به جهنمی واقعی برایم بدل می کرد: پناهجویان افغان و پناهجوی عراقی که در چادر نشسته بودند، حتما که بهتر از آن دختر بلد بودند که چگونه صدای مهیب جنگنده های اِف 16 آمریکایی(و البته غربی) را، که هستی شان را به تاراج برده بود و می برد، تقلید کنند. آوازی که جنگ،مرگ،آوارگی،فقر و تبعیض را زوزه می کشد!

July 23, 2012

دسته‌ها:دست نوشته ها

بازخوانی نقش «اصلاح طلبان» در روند زوال جنبش: واگذاری خیابان به مثابه استراتژی

منبع: پراکسیس


مقدمه
:

طی دوره ای که «پراکسیس» بحث های نوشتاری در خصوص آسیب شناسی جنبش و جستجوی راههای بدیل برون رفت از بن بست زوال جنبش را در دستور کار خود قرار داده است (نوشته هایی که در صفحه فیسبوکی “هم اندیشی پیرامون چه باید کرد؟” منعکس شدند) بارها از سوی رفقای دور و نزدیک با این انتقاد مواجه شدیم که چرا در این نوشته ها، نگاه انتقادی به جریانات اصلاح طلب و نقد گفتمان “جنبش سبز” برساخته اصلاح طلبان این چنین وزن بالایی دارد. راهکار ضمنی همبسته با این انتقادات عموما شامل آن بود که در ارزیابی و آسیب شناسی جنبش می بایست اولا نقش کمتری برای جایگاه و کارکرد اصلاح طلبان در این جنبش قائل شد و دوما بهتر آن می بود که به جای رویکرد سلبی برجسته سازی و نقد عملکرد (مخرب) اصلاح طلبان (و جریانات همسو) در جنبش، رویکردی ایجابی از طریق ارائه راهکارهای بدیل و مشی مبارزاتی مستقل دنبال می شد. بر این مبنا از سوی این طیف از رفقای منتقد، نحوه پرداختن دیابلوگ به مقوله “چه باید کرد؟” تا حد زیادی انفعالی بوده است.

پاسخ فشرده ما (پراکسیس) به انتقادات یاد شده چنین است:
اول این که هر گونه خوانشی از جنبش سبز و سیر تحولات آن بدون در نظر گرفتن جایگاه بالادست اصلاح طلبان در این جنبش (که خود دلایل بسیاری دارد) و تلاش آنها برای تحمیل گفتمان سیاسی دلخواه خود بر روند جنبش، ناشدنی است و به انتزاعی غیر تاریخی می ماند که بخش مهمی از هستی اجتماعی موثر در دینامیسم جنبش را نادیده می گیرد.

دوم آنکه مخاطبان مورد انتظار نوشته های ما انبوه فعالین کمابیش مستقل و گمنامی بودند/هستند که اگر چه در پویش آزادی خواهانه و تحول طلبانه خود با جنبش همراه شدند و بدان امید بستند، اما در عمل، اکثریت آنها تحت تاثیر گفتمان غالب بر جنبش قرار گرفتند و خواسته یا ناخواسته در مسیر رهیافت های اصلاح طلبانه گام بر داشتند. بنابراین از آنجا که هدف ما از دست یازیدن به این سلسله نوشتارها دخالت گری در فضای انضمامی اعتراضات و تقویت سویه ها و بالقوه گی های مبارزات رادیکال بود (نه گردآوری نقدهای روشنفکرانه و تحلیل‌های شبه آکادمیک یا برقراری دیالوگ انتقادی با جریانات قدرت مدار اصلاح طلب!)، نمی توانستیم بحث های خود را بدون در نظر گرفتن فضای ذهنی حاکم بر فعالین بدنه جنبش (که کنشگران واقعی جنبش بودند) پیش ببریم. چون ما بر آن بودیم و هستیم که امکانات گسست دیالکتیکی از جنبشی که به شکست کشانیده شده (در جهت برآمدن جنبش بدیل آینده) در میان طیف هایی نهفته است که بیش از همه شور تغییر به سر داشتند/دارند، اما یا در گفتمان غالب بر جنبش جایی برای دغدغه ها و انتظارات آنها نبود و یا به رغم هزینه هایی که پرداختند، نظرات و خواسته های آنها به هیچ گرفته شد و عمدتا “به بازی” گرفته شدند.

وانگهی رویکرد ما به پرسش “چه باید کرد؟” اگر چه به طور سلبی با نقد گفتمان اصلاح طلبان آغاز شد، اما اولا در لوای آن تا جای ممکن (و در حد توان) آموزه های (نو) لیبرالی همبسته با این گفتمان نیز مورد نقد جدی قرار گرفت (یعنی پیش فرض های رسانه ای عامی که باور پذیری عمومی گفتمان اصلاح طلبانه را تسهیل ساخته اند). به عبارتی، نقد گفتمان فراگیر (نو) لیبرالی با ارجاع به یکی از نمونه های زنده و موثر آن در فضای سیاسی ایران همراه شد. دوم آنکه با تمرکز بر موضوع سازمانیابی و بحث های مقدماتی در خصوص ضرورت ها و اشکال سازمانیابی بدیل، سیر نوشتاری “دیابلوگ” در عمل وارد رویکرد های ایجابی هم شد. جایی که تلاش ما بر آن بود/هست که با ارجاع به دلایل ناکامی جنبش، مخاطبان احتمالی خود را با ضرورت سازمانیابی های مستقل (برای زنده نگاه داشتن اعترضات جمعی و ارتقای کیفی سطح مبارزات مردمی) مواجه کنیم و انگیزه لازم برای اندیشیدن مستقل به شیوه های موثر سازمانیابی را در آنان تقویت کنیم.

با این مقدمات، به اختصار باید گفت مهمترین گره گاه هایی که می تواند (در پاسخ به انتقادات فوق) توضیح دهنده رویکرد نقادانه ما نسبت به گفتمان اصلاح طلبی باشد از این قرارند:

یکی نقش موثر (و به باور ما حساب شده) گفتمان اصلاح طلبی در حذف “خیابان” از معادلات جنبش (و لاجرم محروم کردن جنبش از مهمترین امکانات بقایش)، که مشخصا برای “هدایت پذیر ساختن” جنبش و کنترل ابعاد آن در اندازه های “مطلوب” ضروری می نمود.

و دیگری دوام و حضور موثر المان های اساسی گفتمان یاد شده نزد بسیاری از فعالین سابق جنبش و نیز بخش وسیعی از مردمی که تحولات جنبش را از دریچه رسانه های مین استریم فارسی زبان دنبال کرده اند. این سلطه گفتمانی (به رغم زوال و نابودی جنبش) بی گمان تاثیرات مخربی بر مسیر و افق آینده تحولات اعتراضی مردم خواهد گذاشت، به ویژه آنکه اینک اصلاح طلبان (و جریانات همسو) قوا و امکانات خود را نه برای شریک شدن در قدرت سیاسی، بلکه در جهت جایگزینی آتی نظام حاضر آرایش می دهند (همسو با پروژ ه های آلترناتیو سازی قدرت های بزرگ).

متن پیش رو (به کوشش اشکان خراسانی) شامل گردآوری و تدوین برخی مستنداتی است که به بررسی گره گاه نخست، یعنی نقش اصلاح طلبان در زوال جنبش خیابانی می پردازد. اهمیت این بحث از آن روست که بسیاری هنوز برآنند که به دلیل غدار بودن حاکمیت و توان سرکوب بالای آن، افول جنبش، سرنوشت محتوم آن بود؛ یعنی عاملیت و سوژه گی مردم در جهت تغییر را نادیده می گیرند. (رسانه های “صنعت سبز” نیز ضمن انکار شکست جنبش، چنین قلمداد می کنند که جنبش وارد فاز ضروری دیگری شده است تا برای خیز بعدی آماده شود!)

بنابراین فهم دلایل واقعی از دست دادن “خیابان“، نه فقط برای شکستن هژمونی کنونی اصلاح طلبان، بلکه همچنین برای فتح دوباره “خیابان” و حفظ و سنگر بندی آن ضروری است.

«پراکسیس» | ۴ خرداد ۱۳۹۱

***

مقدمه: متن پیش رو شامل گردآوری و تدوین برخی مستنداتی است که به بررسی نقش اصلاح طلبان در زوال جنبش خیابانی می‌پردازد. اهمیت این بحث از آن روست که بسیاری هنوز برآنند که به دلیل غدار بودن حاکمیت و توان سرکوب بالای آن، افول جنبش، سرنوشت محتوم آن بود؛ یعنی به این ترتیب عاملیت و سوژه‌گی مردم در جهت تغییر را نادیده می‌گیرند. بنابراین فهم دلایل واقعی از دست دادن «خیابان» نه فقط برای شکستن هژمونی کنونی اصلاح‌طلبان بر پهنه‌ی تحرکات سیاسی جامعه، بلکه همچنین برای فتح دوباره «خیابان» و حفظ و سنگربندی آن ضروری است.

 انکار شکست جنبش یا فروکاستن دلایل آن؛ روایت‌هایی خویشاوند!

از آخرین حضور خیابانی جنبش در ۲۵ بهمن ۸۹ بیش از یک سال می‌گذرد. جنبشی که بی‌فراخوان و بی‌بیانیه در روز ۲۳ خرداد پا به خیابان گذاشت. اما پس از فتح واقعی و تمام عیار آن، با آرزوی تجربه‌ی روزهای آغازینش خانه‌نشین شد. اغلب کنشگران مشارکت کننده در جنبش و یا منتقدین آن، در ماه‌های اولِ خانه‌نشینیِ تحمیلی جنبشْ پیکان انتقادات خود را به سوی مردمی که در مسیر ماشین سرکوب کوفته شده بودند گرفتند. در سوی دیگر، گفتمان اصلاح‌طلبیِ غالب بر جنبشْ از مدتی پیش‌تر آشکارا «ترک خیابان» را در دستور کار خود قرار داده بود و آن را به طور نظام‌مند توجیه و تئوریزه می‌کرد. این چنین بود که ضرورتِ «ترک خیابان» در پوشش آموزه‌هایی نظیر «جنبش سبز، جنبش خیابان نیست!»، «مبارزه فقط در خیابان تعریف نمی‌شود»، از طریق رسانه‌های انحصاری «صنعت سبز» در سطح جامعه و میان بدنه جنبش ترویج می‌شد. در همین راستا و در قیاس با سرنوشت مردم به پا خاسته در «بهار عربی»، (گویا در رویکردی جامعه‌شناختی به جنبش) به این امر استناد می‌شد که «مردم ایران نخواستند که ایران مانند لیبی یا سوریه شود»!

به این ترتیب گاه «مردم» متهم اصلی خانه‌نشینی جنبش قلمداد می‌شدند و آماج نقدهای فرهنگی تحقیرآمیز (با ترجیع‌بند «ایرانی جماعت») قرار گرفته و به واسطه انفعال‌شان محکوم می‌شدند؛ و گاه همین «مردم» از این بابت که «خشونت را بر نتافتند و صحنه را رها کردند»، به دلیل اولویت دادن به حفظ سلامت جامعه مورد ستایش قرار می‌گرفتند و به این ترتیب دعوت می‌شدند تا خانه‌نشینی جنبش را به طرز والامنشانه‌ای هضم نماید.

دیدگاه‌های دوگانه‌ی فوقْ آشکارا صورتبندی‌ هایی تک‌وجهی از واقعیت شکست جنبش ترسیم می‌کنند. قطب نخست وضعیت سرخوردگیِ پیامد شکست و ناکامی را بازتاب می‌دهد؛ و قطب دوم با انکار شکست جنبش و یا کمرنگ کردن آنْ اهداف سیاسی معینی را در امتداد یک استراتژی قدرت‌مدار تعقیب می‌کند. اگر بازیگران جدال سیاسی سه ساله‌ی اخیر ایران را به سه دسته کلی حاکمیت، اصلاح‌طلبان و شبکه‌های کنشگران اجتماعی تقسیم کنیمْ قطعا مجموعه رویکردهای این سه دسته در خانه‌نشینی جنبش سهیم بوده است؛ حاکمیت به واسطه ماشین سرکوب خشن و گسترده آن، اصلاح‌طلبان به عنوان گفتمان‌سازان «جنبش سبز» و اتاق فکر تجویز کننده‌ی تاکتیک‌های مبارزاتی، و شبکه‌های اجتماعی عمدتا به عنوان مدافعان گفتمان سیاسی غالب بر جنبش. با اینکه در عمل و در طی جنبش خطوط برسازنده‌ي مشی عملی و عملکرد این سه دسته بسیار در هم تنیده و متاثر از یکدیگر بوده، اما در تحلیل دلایل شکست جنبش کمتر شاهد آن بوده‌ایم که به غیر از دو عامل سرکوب حاکمیت و انفعال مردم به نقش موثر اصلاح‌طلبان اشاره شود. به این ترتیب و با انکار نقش مدیریتی اصلاح‌طلبان و کارکردهای گفتمان سیاسی هژمونیک آنانْ شکست جنبش سرنوشت محتوم وضعیتی قلمداد می‌گردد که در یک سوی آنْ حاکمیت سرکوبگر ایستاده بود و در سر دیگر آن مردم منفعل یا پراکنده. یعنی دلایل شکست جنبش به سرکوب وحشتناک حاکمیت و واکنش طبیعی مردم در قبال آن (ترس و انفعال ناشی از سرکوب) فروکاسته می شود.

با این توضیحات، قصد این نوشتار پرداختن به نقش موثر رکن دومْ در خانه‌نشینی جنبش است؛ یعنی نقش اصطلاح‌طلبان و گفتمان اصلاح‌طلبی در وانهادن «خیابان» و شکست جنبش. این متن می‌کوشد نشان دهد که پیش از آنکه شبکه‌های اجتماعی کنشگران در مقابل ماشین سرکوب حاکمیت سپر بیندازند، گفتمان سیاسی یاد شده استراتژی «ترک خیابان» را پایه‌ریزی کرده بود و به میانجی شبکه رسانه‌ای گسترده خود نقشی اساسی در پذیرش عمومی این انگاره و زمینه‌سازی برای افول اعترضات خیابانی داشت؛ رویه‌ای که سرانجام به نابودی جنبش انجامید.

درباره درک اصلاح‌طلبان از مبارزه سیاسی

در بررسی چگونگی تاثیر رویکرد اصلاح‌طلبان در خانه‌نشینیِ جنبش ابتدا باید نگاهی بیاندازیم به درک آنها نسبت به مبارزه سیاسی و سپس رویکرد عملی این طیف به عنوان اصلی‌ترین گفتمان‌سازان جنبش سبز. با بررسی خط مشی اصلاح‌طلبان می‌توان به سادگی دریافت که آنها عرصه مبارزه سیاسی را نه به مثابه صحنه بروز کنش های جمعی و برآیندیابی آنها، بلکه صحنه‌ای برای مهندسی کنش‌های جمعی می‌بینند که طبعا مدیریت آن در صلاحیت نخبگان (یعنی خود اصلاح‌طلبان) است. عرصه‌ای که در آن جریانات سیاسی فرادست به تناسب صلاحدید و نیازهای خود مطالبات جامعه را غربال، تدوین و مطرح می‌سازند و شبکه‌های اجتماعی را برای برجسته‌سازی آنها بسیج می‌کنند و به حرکت بر می‌انگیزند. همچنین در نگاه آنان تحقق تغییرات سیاسی-اجتماعی در کلیت جامعه منوط به اذن و همسویی قدرتمندان و فحول بزرگان سیاسی و مذهبی است. کسانی چون هاشمی رفسنجانی، خاتمی، مراجع تقلید و همه استوانه‌هایی که اصلاح‌طلبان در بی‌باوری به سوژه‌گی مردم، به «اقدام مساعد» آنها دخیل می‌بندند و اغلب به لزوم فشار از سوی شبکه‌های اجتماعی برای به حرکت در آوردن این مهره‌ها اصرار می‌ورزند. در این میان آنها از لزوم فشار «افکار عمومی» به شخصیت‌ها و نهادهای بین‌المللی هم غافل نیستند و مستقلا به نیابت «افکار عمومی» با این مراجع بین‌المللی رایزنی (لابی‌گری) می‌کنند. این رایزنی های «رهجویانه» حتی شامل مراودات با چهره‌های کلان حاکمیت هم می‌شود [برای مثال با برجسته‌سازی اقداماتی نظیر «کمپین نامه‌نویسی به رهبری» از سوی محمد نوریزاد، همچنان بر لزوم این گونه رایزنی ها و حفظ ارتباطات مصالحه‌آمیز تاکید می‌شود].

همه اینها به ظاهر اجزایی از روندی بسیار عادی و معقول ‌می‌آید، اما اشکال کار اینجاست که اولا شکل‌گیری مطالبات سیاسی طیف‌های مختلف جامعه می‌بایست در روندی از پایین تحقق بیابد. به بیان دیگر حضور شبکه‌های اجتماعی با مطالبات مشخص است که طیف‌های سیاسی را برای تحقق آنها بسیج می‌کند و حاصل پیوند این دو، تحقق مطالبات مردمی (و نه مطالبات جریانات سیاسی فرادست) را در دستور کار «سیاست» و جنبش‌های سیاسی قرار می‌دهد. ثانیا پایه‌های بنیادی بسیاری از مطالبات موجود در گفتمان اصلاح‌طلبی عامل مهمی در ایجاد وضعیت کنونی است. کافی است برای مثال نگاهی بیاندازیم به گفته‌های محمد خاتمی در طول این سه سال [از جمله سخنرانی‌اش در یادبود دوم خرداد ۱۳۹۱، که کلیت نظام ولایت فقیه را تطهیر می‌کند و خروج از آن را «آب در هاون کوبیدن» جلوه می‌دهد]. از این رو اصلاح‌طلبان همواره مطالبات و اهداف ویژه خود را به عنوان خواسته‌های مردم بیان کرده‌اند، فارغ از آنکه جامعه چه می‌خواهد.

نوع پیوندیابی و ارتباط آنها با شبکه‌های اجتماعی نیز در جهت پاسخ به این نیاز بوده است تا با تکرار مطالبات آنها از زبان شبکه‌های اجتماعیْ این مطالبات قدرت‌مدارانه در عرصه عمومی موجه‌نمایی شده یا «مردمی» قلمداد شود.

با این وجود، هر بار که این شبکه‌ها پا را فراتر از مطالبات و راهکارهای محدودِ اصلاح‌طلبان گذاشته‌اند، یا مورد حمایت این طیف قرار نگرفته‌اند و یا به شدت توسط آنها کنترل شده‌اند [نظیر جنجالی که در اولین روزهای اوج‌گیری صفحه فیسبوکی «۲۵ بهمن» شاهد بودیم].

اما به گواهی تاریخِ دو دهه اخیرْ این رویکرد «کنترل / عدم حمایت» از سوی اصلاح‌طلبان صرفا به انحصارجویی آنها در «جنبش سبز» محدود نمی‌شود. جنبش دانشجویی و پیامدهای فاجعه بار ۱۸ تیر ۷۸ (در تهران و تبریز) نخستین قربانی چنین رویکردی است. اما با گسترش اعتراضات خیابانی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸ جایگاه محوری این رویکرد به واسطه اثرات ملموس آنْ وضوح بیشتری یافت. تکرار مکرر «حرکت در مسیر قانون» و نکوهش و جلوگیری از شعارهای «رادیکال» در روزهای آغازین جنبش از عیان‌ترین موارد غلبه چنین رویکردی در طیف اصلاح‌طلبان است. در هر خط از بیانیه‌ها و توصیه‌های آنان اگر به تقلب اشاره می‌شد، در خط بعدی ضرورت خویشتن‌داری و رعایت موازین به معترضین گوشزد می‌شد.

مروری بر روند اعتراضات مردمی تا پیش از ۲۵ بهمن ۱۳۸۹

پس از ۳۰ خرداد ۸۸ و باز شدن کپسول شعارهای رادیکال، عقب‌نشینی اصلاح‌طلبان تا آنجا رفت که دهمین سالگرد ۱۸ تیر بدون بیانیه آنها برگزار شد [البته ناگفته نماند که عواقب تظاهرات ۱۸ تیر آن سال، کهریزک بود و واژه «کهریزک» در حالی به عنوان «جهنم نظام» در بیانیه‌های اصلاح‌طلبان دست به دست می‌گشت که در تظاهرات آن روز هیچ مشارکتی نداشتند]. رفته‌رفته با خشن‌تر شدن ماشین سرکوب حاکمیت و افزایش گستره شعارها و مطالبات رادیکال، حضور و حمایت اصلاح‌طلبان کمرنگ‌تر می‌شد. اعتراضات خیابانی عاشورای ۸۸ (مقارن با هفتمین روز درگذشت آیت‌الله منتظری) در حالی بدون حمایت اصلاح‌طلبان برگزار شد که صحنه یکی از وحشیانه‌ترین سرکوب‌های خیابانی آن سال بود. پس از وقایع عاشورا، عده زیادی از اصلاح‌طلبان – در رسانه‌های زنجیره‌ای سبز – «خشونت مردم» را محکوم کردند. عده‌ای دیگر ساختارشکنان را به تندروی متهم نمودند و برخی هم با تیتر بزرگ نوشتند: «ما شکست خوردیم!» [۱]. پس از آنْ زمزمه‌های رو به رشدی در رسانه‌های برون‌مرزی اصلاح‌طلبان برخاست که به طور آشکار یا تلویحی ارزش حضور خیابانی را تقلیل می‌داد و چنین قلمداد می‌کرد که خیابان چاره‌ی کار نیست. طولی نکشید که در ۸ اسفند ۸۸ میرحسین موسوی پروژه «ترک خیابان» را با شفافیت بیشتری اعلام کرد و در بیانیه‌ای با نام «گسترش آگاهی‌ها؛ استراتژی جنبش سبز» [۲] بسترهای نظری و سیاسی آن را پایه‌ریزی کرد. توجیه رهیافت «ترک خیابان» زمانی به پروژه «آگاهی‌رسانی فعال» (شروع فاز «جنبش مجازی» و یا مجازی شدن جنبش) پیوند خورد که جنبش حدود ۸ ماه زیر سخت‌ترین فشارها در خیابان مانده بود و برای اولین سالگرد تولدش آماده می‌شد. پس گرفتن بیانیه حضور خیابانی در سالگرد جنبش، آن هم در آخرین دقایق شامگاه ۲۱ خرداد سال ۸۹ از سوی موسوی، آب سردی بود بر پیکر آنان که خود را با وجود تمام فشارها برای زنده کردن اعتراضات خیابانی آماده کرده بودند. با نگاهی اجمالی به رویدادهای سال ۸۸ می‌توان دید که با وجود آنکه از سوی جریانات اصلاح‌طلب تنها هشت بیانیه برای حضور خیابانی صادر شده بود، جنبش مردمی حدود ۲۰ اعتراض خیابانی کوچک و بزرگ را از سر گذرانده بود [از جمله اعتراضات خیابانی: مراسم تنفیذ، مجلس قبا، بهشت زهرا و … ]. از این میان اعتراضات خیابانی‌ ای که  بدون فراخوان اصلاح‌طلبان انجام شد، تشیع پیکر منتظری و عاشورا ابعادی میلیونی داشت.

قطعا با رجوع به اخبار و مستندات آن مقطع بهتر می‌توان فهم کرد که چه نیروهایی اساسا به ‌شینی جنبش تمایل داشتند. برای مثال می‌توان به همخوانی رویکرد «خیابان‌پرهیزی» با نگاه تحلیلی عباس عبدی در آن مقطع ارجاع داد که در مقالات و مصاحبه‌هایش ضمن مخالفت با «سویه‌های خیابانی» جنبش، بر ضرورت حفظ پتانسیل‌های جنبش برای کسب نتیجه در انتخابات بعدی تاکید می‌کرد [۳].

اما سخن به همین جا پایان نمی‌یابد. همان‌طور که عقب‌نشینی موسوی در ۲۱ خرداد ۸۹ و پس گرفتن بیانیه‌اشْ تداومِ تظاهرات خیابانی را کور کرد، عبورش از خط قرمز «مجوز وزارت کشور» برای حضور در تجمع ۲۵ بهمن ۸۹ نیز به نوعی محرک بازگشت به خیابان بود [هر چند در این مورد تأثیرات آغاز پُر شور خیزش‌های «بهار عربی» را نباید از نظر دور داشت که عامل موثرتری در ایجاد اُمید به بازپس‌گیری خیابان و احیای جنبش در میان مردم بود].

مروری بر روند اعتراضات مردمی پس از تظاهرات ۲۵ بهمن ۱۳۸۹

در خصوص ۲۵ بهمن و حوادث مربوط به آن نمی‌توان به این چند سطر بسنده کرد؛ زیرا اتفاقات پیش و پس از آن نمایانگر عقب‌نشینی کامل اصلاح‌طلبان – حتی – از مواضع میرحسین موسوی و مهدی کروبی بود. در اینجا با مرور مختصر اخبار مربوطه در این مقطع زمانی برخی از مهمترین شاخص‌های عقب‌نشینی اصلاح‌طلبان – از مواضع پیشین موسوی و کروبی – را بر می‌شماریم. با این توضیح که غرض از برشمردن مصداق‌های این عقب‌نشینی نه تایید و دفاع از مواضع موسوی و کروبی، بلکه صرفا یادآوری و تاکید بر گستره و دامنه این عقب‌نشینی است.

محمد خاتمی در تاریخ ۷ دی‌ماه ۸۹ پس از کپی‌برداری از بیانیه ۱۷ موسوی شروطی را که موسوی در قالب راهکارهای برون‌رفت از بحران پیشنهاد کرده بود به عنوان شروط حداقلی اصلاح‌طلبان برای انتخابات مجلس معین کرد و گفت: اگر این شرایط محقق شد، تصمیم می‌گیریم چگونه عمل کنیم [۴]. با اینکه از زمان اعلام شروط خاتمی تا زمان بازداشت موسوی و کروبی حدود دو ماه و هفده روز فرصت بود، موسوی هیچگاه از انتخابات سخنی نگفت و از طرح چنین بحثی حمایت نکرد. در این مورد همچنین مقاله محمد علی ابطحی (پس از بازداشت موسوی و کروبی) در نکوهش فراخوان تظاهرات ۲۵ بهمن قابل تامل است [۵].

این روند در حالی پیش می‌رفت که برای اولین بار هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری؛ دو شخصیتی که تا آن روز موضع شفافی در قبال جنبش سبز نگرفته بودند، جنبش سبز را محکوم به ساختارشکنی کردند و این محکومیت را از تریبون‌های رسمی اعلام نمودند [۶]. از این رو بازداشت موسوی و کروبی زمانی اتفاق افتاد که حمایت اصلاح‌طلبانی چون خاتمی و طیف رفسنجانی از پشت آن‌ها برداشته شد. سپس «شورای هماهنگی راه سبز امید» بی‌آنکه واکنش درخوری به بازداشت موسوی و کروبی نشان دهد، با انتشار ویراست دوم منشور جنبش سبز – که شامل عقب‌نشینی در مواضع بود – کوشید موجودیت سیاسی خود را تثبیت کند. طرح «سه‌شنبه های اعتراض» که با فشار وارده از سوی کنشگران در فضای مجازی در دستور کار این شورا قرار گرفته بود نیز آن قدر با تاخیر و رخوت و شلختگی در برنامه‌ریزی همراه بود (مانند حذف روز زن از سه شنبه دوم و یا عدم شکل‌گیری آکسیون برون‌مرزی) که اساسا نتوانست به پیشنهاد «رالی اعتراضی» (طرح شده از سوی برخی کنشگران) نزدیک شود؛ و بدین ترتیب اعتراضات خیابانی بار دیگر به ناگزیر فروکش کرد.

در این بین مشروعیت‌بخشی به انتخابات – علی‌رغم واکنش‌های منفی بسیاری از کنشگران جنبش – همچنان در رسانه‌های «صنعت سبز» پمپاژ می‌شد. تا آن جا که فیض‌الله عرب‌سرخی با نادیده گرفتن این مهم که شروط موسوی نه در راستای شرکت در انتخابات مجلس بلکه برای برون‌رفت از انسداد سیاسی طرح شده بود، در مقاله‌ای چنین عنوان کرد:  «اکنون باید پرسید سخنان اخیر خاتمی چه تفاوتی با اهداف مطرح شده در بیانیه شماره ۱۷ داشت که عده‌ای از دوستان سبز آن را برنتافته و بی‌تابانه به نقد آن پرداختند؟» [۷]. در همین راستا محسن کدیور نیز در حمایت از شروط خاتمی و با تاکید بر ضرورت عقب‌نشینی مردم از خواسته‌هایشان در مقاله خود بر «مطالبات حداقلی، مشارکت حداکثری» انگشت نهاد [۸]. به این ترتیبْ گفتمانِ «انتخابات محورْ» چراغ سبز نشان دادن به حاکمیت را در دستور کار قرار داده بود. در همین راستا عطاالله مهاجرانی در مصاحبه‌ای که با واکنش شدید کنشگران روبرو شد چنین گفت: «با وجود آنکه منتقد آیت‌الله خامنه‌ای هستم، اما یک نقطه خاکستری – نه حتی تاریک –  در پرونده اقتصادی او و خاندانش نمی بینم» [۹]. در چنین بستری و در پیگیری سیاستِ حفظ امکان بازگشت به ساحت قدرت و راهجویی برای بازیابیِ نهاد انتخابات، چندی بعد محمد خاتمی قدم را فراتر گذاشت و در اظهار نظری عجیب که – حتی از وی نیز انتظار نمی‌رفت! – اعلام کرد: «به هر دو طرف ظلم شده است و همگان باید گذشت کنند و به فردای بهتر بیاندیشند» [۱۰]. چندی بعد رجبعلی مزروعی نیز با اظهار نظری در مستند «خط و نشان رهبر» نقش مشابهی در پیشبرد سیاست «چراغ سبز» ایفا کرد و چنین گفت: «در واقع می‌شود گفت آقای خامنه‌ای مدیر قابلی است؛ منتها روشی که برای مدیریت خودش در پیش گرفته اقتدارگرایانه است» [۱۱].

بدین ترتیب در آن مقطعْ از یک سو با موجی از اظهارات نخبگان اصلاح‌طلب مواجه بودیم که همگی بیش و کم رهبری نظام را تطهیر می‌کردند؛ و از سوی دیگر، در سطح ترویج شیوه‌های مبارزاتی، انبوه گفتارها و نوشتارهای رسانه‌های سبز بر خیابانی نبودنِ جنبش تاکید می‌کردند. در این میان نخبگان اتاق فکر جنبش در توجیه خلاء حضور خیابانیِ جنبشْ حضور سنگین نیروهای سرکوب در مناسبت‌های تقویمی را به زنده بودن جنبش سبز نسبت می دادند و آن را به مثابه نوعی پیروزی برای جنبش قلمداد می‌کردند [۱۲]. حال دیگر نوبتِ به میدان آمدن آشکارتر طرح «انتخابات آزاد» به عنوان تنها راهکار بدیل بود؛ راهکاری که این بار رونمایی از آن با تحریف شگرفی از مفهوم «انتخابات آزاد» توسط اصلاح‌طلبان همراه بود. ساده‌ترین سوال‌ها و انتقادها درباره انتخابات آزاد و چگونگی‌اش بی‌پاسخ می‌ماند [۱۳].

بنابراین اصلاح‌طلبان از یکسو توسط چهره‌های سیاسی خودْ گفتمانِ رهبری محور [۱۴] را برای نرم کردن حاکمیت و زمینه‌سازیِ حضور در انتخابات مجلس پیش می‌بردند و از سوی دیگر با ترویج «انتخابات آزاد» به مثابه مطالبه «جنبش سبز» سعی بر متقاعد کردن جنبش برای حضور در انتخابات مجلس داشتند. پس از فراز و نشیب‌های بسیار در چنین پروسه‌ای بود که مصطفی تاجزاده در ۲۱ آذر سال ۹۰ نوشت: «اگر شروط محقق شود می‌بایست از رهبری تشکر کرد» [۱۵].

اصلاح‌طلبان که به خطر جریان انحرافی برای حاکمیت و مذاکرات هاشمی و کسب اجازه برای شرکت در انتخابات دلبسته بودند، پس از به در بسته خوردن همه تلاش‌ها دریافتند که تابلو ورود ممنوع رهبر نظام محکم‌تر از آنچه فکر می‌کردند سیمان کاری شده است. پس از آن بود که عدم مشارکت در انتخابات و نه حتی تحریم آن [۱۶] را در دستور کار خود قرار دادند و در برجستگی آن از هیچ تلاشی کوتاهی نکردند. جالب آنجاست که موسوی خوئینی‌ها پرده از سخیف بودن اعلام عدم مشارکت اصلاح‌طلبان برداشته بود و در مصاحبه ای عنوان کرد: «ما را راه نمی‌دهند تا در انتخابات شرکت کنیم» [۱۷].  در نهایت ترویج مطالبه «انتخابات آزاد» با تعریفی تحریف شده از آن، سرانجامی جز حضور خاتمی در پای صندوق رای انتخابات مجلس نداشت! در ساحتی نمادین، جمله اخیر مصطفی تاجزاده («چنان چه شروط خاتمی محقق شود باید از رهبری تشکر کرد») در کنار رهنمود سید محمد خاتمی در دی ماه ۸۹ («شروط محقق شود، تصمیم می‌گیریم چگونه عمل کنیم») به روشنی تیر خلاص اصلاح‌طلبان بر پیکر نیمه جان جنبش را نمایان می‌سازد.

 سخن پایانی

آنچه به طور فشرده در بندهای بالا مرور شد بیانگر آن است که «جنبش سبز» در طی حیات خود به شدت متاثر از راهکارهای صادره از سوی اصلاح‌طلبان بود و گفتمان غالب اصلاح‌طلبی نقش موثری در زوال این جنبش داشته است. به عنوان یک جمع‌بندی مختصر می‌توان گفت «جنبش سبز» پس از شروعی اُمیدبخش در ماه‌های نخست، دو مرحله نزولی را سپری کرد که به افول نهایی آن انجامید؛ در مرحله اول با تن دادن به تز تحمیلیِ اصلاح‌طلبان خیابان را رها کرد و در مرحله بعدی – به ناچار در غیاب نقطه قوت و خودانگیختگی اش – بیش از پیش زیر سیطره و کنترل اصلاح‌طلبان قرار گرفت. با گرفتار شدن در چنین تنگنایی، آنچه که زمانی جنبش اعتراضی شورانگیزی بود لاجرم به یک «شبه جنبش مجازی» [۱۸] استحاله یافت. اینک اما تلاش می‌شود این ناجنبش به عنوان امتداد زنده‌ی آن جنبشِ فرو مرده عرضه شود، تا سرمایه معنوی جنبش اعتراضی ۸۸ برای چانه‌زنی های سیاسی یا مشروعیت‌بخشی به پروژه‌های آلترناتیو سازی سیاسی قابل استفاده باشد.

۲ خرداد ۱۳۹۱

پانوشت:

1. مسعود بهنود: ”ما شکست خوردیم!”

2. بیانیه 8 اسفند میرحسین موسوی: “گسترش آگاهی ها، اصلی ترین استراتژی جنبش سبز!”

3.عباس عبدی: ”من با آمدن به خیابان، وقتی که روی آن کنترلی نباشد، صد درصد مخالفم.”

 4. سید محمد خاتمی: ”شروط محقق شود، تصمیم می گیریم.”

5. محمد علی ابطحی: ”دعوت به راهپیمایی 25 بهمن اشتباه بود.”

6. بیانیه مجلس خبرگان (دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی) در محکومیت حوادث ۲۵ بهمن:

7.فیض الله عرب سرخی: ”اکنون باید پرسید، سخنان اخیر خاتمی چه تفاوتی با اهداف مطرح شده در بیانیه شماره 17داشت؟”

8.محسن کدیور: ”مقاومت های حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی”

9. ویدئوی سخنرانی عطا الله مهاجرانی: “یک نقطه خاکستری – نه حتی تاریک- در کارنامه اقتصادی آیت الله خامنه ای و خاندانش نمی بینیم.”

10. سید محمد خاتمی: “هم ملت ظلمی را که بر او شده ببخشد، و هم نظام و رهبر”

11. مستند بی بی سی با عنوان “خط و نشان رهبر” | سخنان رجبعلی مزروعی  (دقیقه 58)

12. ملیحه محمدی: “این کمترین دستاورد بود!”

13. بحث مکتوب من بر روی صفه فیسبوک رجبعلی مزروعی پیرامون مفهوم انتخابات آزاد

14. سید محمد موسوی خویینی ها: دیگر نیازی به رفراندوم نیست!

15. سید مصطفی تاجزاده: ”شروط خاتمی محقق شود،باید از رهبری تشکر کرد.”

16. سید محمد خاتمی: “دل بستگان به اصل انقلاب هیچ گاه انتخابات را تحریم نمی کنند.”

17. سید محمد موسوی خوئینی ها: “ما را راه نمی دهند تا در انتخابات شرکت کنیم.”

18. عبارت “شبه جنبش مجازی” از مقاله “جنبش نامه نگاری و بحران مردم سوژگی” وام گرفته شده است:

دسته‌ها:مقالات

نگاتیوها

وای بر ثانیه ای که بگندد قلم ،بو بگیرد نوشتن و کلمات انباشته در ذهن، کپک بزند.
ناتوانی از به تحریر کشیدن نیست، گرچه آن خود واقعیتی پایدار است،اما تصادفا اینبار،قلم از حرارتِ فورانم آب شده است.
تصاویر لعنتی در برابر چشمهایم نمی ایستند تا بر کاغذ نقاشی شان کنم. نگاتیو های قطار شده،هوهو چیچی کنان عبور می کنند.
اِستُپ! بس است دیگر. از چرخشتان به دور درونی ترین لایه مغزم سرگیجه گرفته است مغز.
هرعسکی آنقدر منشعب و مقسم به عکس های زیرینش است که شمردن انشعاب ها، یکی دو عکس بعدش را، نادیده رد می کند.
صبر کن صبر کن! عکس او بود که رد شد! دفعه آخرت باشد که این را،بی آنکه خوب خیره اش شوم، عبور می دهی. آخر می دانی،از او هم فقط عکسش مانده است. تلخ است نه؟ می دانم. اما تو به کارت برس، به مزه اش کارت نباشد!

هرچقدر می توانی سیاسی ها را رد کن، که در خواب هم رهایم نمی کنند. همه شان نا امن اند.
از امنیت برایم بگو.
«و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم»؟!.گوشه اش نوشته است:جستجو کامل انجام شد، نتیجه جستجو، تنها مورد فوق است.
فقط همین را داشتی از «امنیت»؟ شِر و وِرِ مضاعف می ورزی! به پیش از سبز بودن بازگرد. همه اش امن است، باور کن، داشته ام آن را. امنیت را می گویم.
لطفی کن و اندکی خاموش بمان، باشد؟برای خودت هم خوب است
حافظ که نه،هاتف راست می گفت.شرابی تلخ می خواهم که «انسان» افکن بود زورش. این را در بالکن خانه قاچاقجی مان در یونان گفت و هی گفت. اما آساییدنش دیدنی بود. راستی، اسمش در سایت هایی که اسامی زندانیان را اعلام کرده است، حافظ درج شده است.آنها می دانند چه می گویند!
باز هم که سیاسی شد. از آغوش می گویی برایم؟ولش کن،هَنگ می کنی ناچار به ری استارتت می شوم.
از تنهایی بیاور،از جنگ، تحریم، پناهجویی، جلسه، رسانه، تظاهرات، اعتصاب، سلطه، درد، مرز، کوفت، زهرمار

شته ها، که از گاوداری نزدیکِ کمپ به اتاق من پناهنده شده اند، نور لپتاپم را دوست دارند. از بین بردنشان به قصد کسب آرامش، همچون جستجوی امنیت ،در حافظه پاک شده تو است.
بیا کمی خاموش بمانیم،هیچ نگوییم.
سیگاری روشن کنیم تا روشنایی اش،نگاتیو ها را بسوزاند

واستا!
عکسش را برایم ظاهر کن تا در خودسوزی ات، تشویقت کنم.
هابِن زی فُیِرتسوگ؟

دسته‌ها:دست نوشته ها

ای کاش روحم بیمار نشده بود

شلوارم را از دیشب پوشیده بود

.پول خورد ها را از جیب شلوار در می آورد و روی میز می ریخت.فندک مشکی، میان دستمال کاغذی مچاله شده از جیبش در آمده و روی میز بود.با چشمانی خیس به روی میز نگاه می کرد و جیب هایش را بی آنکه ذره ای نفرت در چهره اش پدیدار شود خالی می کرد.

جیب هایش را خالی نمی کرد تا سبک تر پله های خانه را برای آخرین بار پایین برود،خالی نمی کرد که نشان دهد همه آن چیز هایی که بوی دستانم را می دهد،حالش را به هم می زند.خالی می کرد تا از من چیزی را نگرفته باشد تا که بعد رفتنش،دنبالش بگردم

.به چشم هایش نگاه نمی کردم.چند لحظه ای منتظر نگاهم ماند اما با تاسف به سمت در برگشت.رفتنش را  می دیدم.در را باز کرد و بی آنکه به عقب نگاه کند گفت:»خدافظ».چند ثانیه منتظر صدای من ماند اما مایوسانه در را بست.صدای قدم های شلخته اش را می شنیدم که بی میل پله ها را می شمرند.

او رفته بود اما می دانست که رفتنش بی خداحافظی من مشروع نیست.او رفته بود اما می دانست که مترسک بی واکنشی که روبرویش ایستاده،روزی انسان بود.او رفته بود اما می دانست که به بهانه گرفتن شلوارم دوباره می بینمش.او همه چیز را می دانست اما رفته بود و من،خسته از این همه عصیان،با سیگاری در دست،به دیدارش می اندیشیدم ….

دسته‌ها:دست نوشته ها

اول مفروضاتمان،بعد احکام مشترکمان

سال دوم دبیرستان-زنگ هندسه-اولین امتحان کلاسی هندسه 1

پلی کپی دست نویسی حاوی چند سوال در برابر هرکدام از 27 دانش آموز کلاس قرار گرفت.

سوال اول:در شکل روبرو دو مثلث متساوی الساقین را مشاهده می کنید با نام های «الف» و «ب».

فرض مسئله:زاویه بین دو ساق مثلث «الف» 35 درجه است و یکی از ساق های مثلث «الف» با مثلث «ب» برابر است.

حکم:زاویه بین ساق و قاعده مثلث «ب» چقدر است؟

شکل ها با دست کشیده شده بودند و به ظاهر هر دو مثلث متساوی الساقین بودند اما مثلث «الف» از مثلث «ب» به اندازه قابل رویتی بزرگتر بود.دو ضلعی که در فرض برابر در نظر گرفته شده بودند را با خط کش اندازه گرفتم،درست دیده بودم،آن دو اصلا با هم مساوی نبودند.

دستم را بالا بردم.دبیر هندسه که مشغول تصحیح برگه های امتحانی کلاس های دیگر بود از جایش بلند شد و نزدیکم آمد.

به او گفتم:سوال اول اشتباست چون این دو تا ضلع که توی حکم برابر فرض شدن،برابر نیستند

مشغول خواندن سوال بود که خط کش را برای استفاده اش به نزدیک دستش بردم

با کمی عصبانیت به من نگاه کرد و گفت:وقتی توی فرض مسئله گفتم که این دو تا با هم برابرند،یعنی برابرند!

برگه ام را روی میز گذاشت و ادامه داد:مغزت هندسه رو نمی کشه،برو علوم انسانی!

با ناراحتی و عصبانیت به حل مسئله ها پرداختم و دیگر برای مطمئن شدن از صحت فرض ها از خط کشم استفاده نکردم و به موقع تحویل برگه مطمئن بودم که نمره خوبی خواهم گرفت و برای درس خواندن در رشته ریاضی-فیزیک احتایجی به تمجید او ندارم

مفروضات و پیش شرط ها طرح شده اند و ما ناچارم با درست دانستن آنها برای اثبات حکم یا یافتن پاسخ سوال تلاش کنیم اما شاید بن بست بی پاسخی نه به دلیل نبود هوش و قوه تجزیه تحلیل من و شما بلکه ممکن است اساسا به این دلیل باشد که مفروضاتمان غلط باشند.مفروضاتی که سوال درباره شان من را در آن روز احمق جلوه داد اما برای بقیه دانش آموزان امری پذیرفته شده بود.

حال باید دید،مفروضات و پیش شرط هایی که عموما می پذیریم،با خط کش هایمان اندازه کرده ایم یا آن ها را بیش از خالقانشان،به صرف اینکه دیگران آن مفروضات را تایید می کنند،بدیهی و ثابت شده می دانیم؟برای پی بردن به درستی مفروضات،باید ببینیم که آیا با استفاده از آنها،می توانیم حکم مورد نظرمان را اثیات کنیم؟

آقای خاتمی در اوایل زمستان سال 89 پیش شرط هایی را برای شرکت اصلاح طلبان در انتخابات نهم مجلس شورای اسلامی مطرح کردند.مفروضاتی که پیش از آنکه ایشان آنها را برای شرکت در انتخابات اعلام کنند(1) احدی به فکر شرکت در انتخابات نبود.جناب آقای خاتمی،پیش شرط های شما را با خط کش خود اندازه گرفتم و از درستی ماهیت مفروضات شما مطمئن شدم اما متاسفانه با نگاهی به فضای سیاسی جامعه دریافتم که مفروضات شما به حقیقت نمی پیوندند.کمانکه اگر هم محقق شوند،شما آنها را برای اثبات «حکم» مورد نظر خود مورد استفاده قرار خواهید داد.آقای خاتمی،من و شما برخی مفروضات مشترک و از طرفی تضاد عمیق میان حکم هایی که برای  اثباتشان تلاش می کنیم داریم.به واقع من و شما از مطالباتی شدیدا متضاد اما مشکلاتی نسبتا مشابه برای دستیابی به خواسته هایمان برخورداریم.براستی آیا کنشگرانی با مشکلات مشترک و هدف هایی با فاصله های چند فرسنگی می توانند از راهکارهای یکدیگر در راستای تحقق خواسته های مجزای خود استفاده کنند؟

تجربه این دو سال نشان داد که «درد های بعضا مشترک» ما را به سمت هدف های متضادمان نمی برد و فکر می کنم برای رسیدن به نتیجه ای قانع کننده،اهداف مشترک بیشتر از دردهای مشترک به کارمان بیاید

پ.ن

1-پیش از آقای خاتمی،میر حسین موسوی از این مطالبات سخن گفته بود اما نه در راستای شرکت در انتخابات

سپتامبر 2011

دسته‌ها:دست نوشته ها

شهروندان درجه چندم(روایت چهارم)/ایمان بیاورید که مسیح شفاعت می کند!

برای بسیاری از شهروندان کشور آلمان،واضح و روشن است که قوانین ناظر بر زندگی پناهجویان مقیم این کشور،صرف نظر از چگونگی اجرای آنها،نقض آشکار حقوق انسانی است.پروسه طولانی مدت جواب دهی،قوانین سفت و سخت حاکم بر کمپ های پناهجویی،نگه داشتن آنها به پشت دروازه های شهر به مانند جذامخانه ها و بیشمار نکته ریز و درشت دیگر که ذیل تیتر «شهروندان درجه چندم» به آنها پرداخته شده و می شود،همگی به این سو هدایت می شوند که امر «ماندن»،به امری غیر منطقی و یا غیر ممکن بدل شود.در این میان هستند افراد/گروه های فعالی که در راستای بهبود شرایط زندگی پناهجویان،تلاش بسیار می کنند.برخی از این گروه ها که عموما دارای برخی مناسب سیاسی کشور نیز هستند،خواه بسته به عدم توانایی و خواه به دلایل به صرفه نبودن جبهه گیری در مقابل قدرت حاکم،از مبارزه مستقیم علیه قوانین دست شسته اند و به طرق مختلف،مشروط به امکاناتشان،سعی می کنند که امر «ماندن» را برای پناهجویان تا حدی ممکن سازند.از جمله این گروه ها می توان به احزاب و برخی گروه های سیاسی با اندیشه های چپ غیر رادیکال و ارگان های مذهبی وابسته به کلیسا اشاره نمود.گرچه افراد مستقلی نسبت به دو گروه کلی ذکر شده هم در این میان نقش بسزایی ایفا می کنند که منطق آنها،عموما از بستر منطق های مجزا و بعضا متنافر دو گروه اول گذر می کند و به بیان بهتر،بسیار رادیکال تر می باشند.نوشته پیش رو به انگیزه ها،اهداف و چگونگی کار کرد گروه دوم،یعنی کلیسا و اندام های وابسته به آن،بعنوان یکی از وزنه های موثر در شرایط کیفی زندگی پناهجویان،به سهم خود خواهد پرداخت.

*لازم به ذکر است که اطلاعات،درک از وقایع پیرامون و استدلال ها،ناشی از تجربه زیسته نگارنده در ایالت بایرن کشور آلمان می باشد و این مجموعه،حاصل اندیشگی پیرامون روابط و مناسبات پیرامون اوست.ذکر این نکته از آنجا ضروری است که ایالات مختلف کشور آلمان،قوانین نسبتا متفاوتی در مقایسه با یکدیگر،دستکم در زمینه قوانین حاکم بر زندگی پناهجویان دارند و این مهم می تواند منجر به مشاهده شرایطی بسیار متفاوت و از پس آن،دریافت هایی متضاد با متن حاضر شود.هر چند،امکان تشابه و همسانی مناسبات در چنین زمینه هایی،بسیار بالاتر از تضاد و تناقض میان آنها است.*

در نگاه اول،آنچه به نظر می رسد،تلاش بی وقفه انسان هایی با باور های مسیحی است که در قالب سازمان/گروه/فرد به یاری پناهجویانی شتافته اند که به هر دلیلی از کشور خود خارج شده و برای کسب اقامت،نهایت تلاش خود را می کنند.آنها هزینه می کنند،لباس هدیه می دهند،پناهجویان را در اعیاد مسیحی به صرف غذا و میوه دعوت می کنند،به صورت داوطلبانه کلاس های زبان برگزار می کنند و پس از خودکشی پناهجوی ایرانی،محمد رهسپار در شهر ورتسبورگ،برای وی مجلس ترحیمی برگزار می کنند(البته لازم به ذکر است که این مجلس ترحیم به همراه شمع و خرما،درست زمانی صورت می گرفت که 220 پناهجو از سرتاسر ایالت بایرن،به زیر برف زمستانه،خیابان های شهر ورتسبورگ را در اعتراض به شرایطی که منجر به خودکشی یک پناهجو شده بود،در می نوردیدند!)
بررسی کارکرد این دسته،مستلزم نگاه به آن از دو سوی متفاوت است

انگیزه مبتنی بر عقاید مذهبی/تکلیف محوری و نوع دوستی ای که عین ویرانی است:

پس از مدت ها همنشینی و مباحثه با افراد و گروه های مختلف مسیحی،که اغلب نه از جایگاه فردی/گروهی که طالب کسب قدرت سیاسی از مجرای مذهب است که به صورت باور فردی و ضرورت همیاری یک فرد مسیحی با پناهجویان وارد مباحثه می شدند،دریافتم که ما حصل استدلال های آنان،ناشی از باور به برابری انسان ها در نزد خداوندشان می باشد.آنها شدیدا تلاش می کردند که پدیده پناهجویی (یا به بیان بهتر،آوارگی ناجورها) را از هرچه معنای سیاسی تهی کنند و پناهجو را صرفا به دید یک انسان،البته از دیدگاه خود، برانداز کنند.انسانی که حال در شرایطی فرودست تر نسبت به آنها زندگی می کند و از آنجا که هر انسانی همواره مورد لطف خداوندشان قرار گرفته است،می بایست که طبق آموزه های دینی شان،او را از محبت خود بهره مند کنند تا بدین ترتیب،محبت و محبت کردن را گسترش دهند. او (فرد/گروه) انسان ها را برابر می شمارد اما نه در بهره مندی از حقوق اجتماعی،بلکه در زمینه آفرینش و قضاوت توسط پروردگارش.او نابرابری در جهان را به رسمیت می شناسد و برابری را نزد پروردگارش جستجو می کند و به او وا می گذارد.حتی اگر پا را کمی فراتر بگذارد،در مقابل نابرابری،خود را در جایگاه برتری می یابد که حال در قبال خیل انسان های محروم جهان چندمی به کشورش قرار گرفته است.عدالت نزد پروردگار است،پس نه در پناهجو و نه در خود،توان تغییر شرایط موجود را نمی بیند و چاره را نه در تغییر مناسبات برسازنده وضع کنونی که در تطمیع هرچه بیشتر پناهجو می یابد. «انسان هایی که در کشورهایی زندگی کرده اند که به اندازه ما خوشبخت نیستند،و تحمل تنهایی و غریبگی زندگی در محیطی ناشناخته برایشان سخت است،پس باید که مورد محبت بیشتری قرار گیرند.بنابراین، برای ارتقا جایگاه او تا حد جایگاه برتر خود،همان کفشی که برای خودم می پسندم را،برای او نیز می خرم». ناگفته پیداست که چنین رویکرد منفعلانه ای،در بهترین حالت ممکن،به جای مبارزه با ستم و نابرابری،به پرستاری از «قربانیان» آن می پردازد.و جالب آنکه،با توجه به تیمار سطحی و پوشالی آسیب های وارده بر پیکر انسان ها،گستاخی را نزد ستمگر افزایش می دهد.تجلی چنین گستاخی آنجاست که سخنگوی دولت محلی اونتر فرانکن در مصاحبه با دوییچه وله، باد به گلو می اندازد و می گوید: «در اینجا(شهر ورتسبورگ)۱۳ نهاد اجتماعی وجود دارد که مستقل از دولت و داوطلبانه به وضعیت پناهجویان رسیدگی می‌کنند، برای نمونه سازمان کاریتاس یا انجمن مدرسه عالی کاتولیک‌ها و انجمن کمک به پناهجویان. تلاش ما بر این است که این خانه پناهجویان را به خوبی اداره کنیم و حتی برخی مسئولان سیاسی آن را «نمونه» نامیده‌اند. برای همین نمی‌توانیم درک کنیم که شیوه اداره اینجا را «نامرتب» خوانده و از آن انتقاد کرده‌اند»(1)

انگیزه مبتنی بر افزایش قدرت سیاسی/گربه ها در راه رضای خود،به شیرها هم رحم نمی کنند

این روز ها،یکی از مشهورترین طرق اخذ اقامت در کشور آلمان،تغییر دین و مشخصا خروج از اسلام و باور به مسیحیت است.عموم پناهجویانی که از کشورهایی با قوانین و مجازات اسلامی به اینجا می آیند،می توانند از مقوله «ارتداد» استفاده کرده و اعلام کنند که با  مسیحی شدنشان،در صورت بازگشت به کشور خود و بجا آوردن آموزه های دینی همچون بشارت دهی،امنیت جانی نخواهند داشت.(البته گفتنی است که چنین استفاده ای اغلب از سوی پناهجویان افغان،به دلیل باور به اسلام مردود است اما عموما از سوی پناهجویان ایرانی مورد پذیرش قرار می گیرد)پروسه مذکور ریزه کاری های بسیار دارد اما اصل ماجرا به همین سادگی ها که دیده می شود نیست. در برخورد نخست،زمانی که پناهجویان در کمپ های موقت قرار دارند،شاهد مصاحبه های پیچیده و سنگین افرادی با مسائل سیاسی خواهند بود که در مقابل مصاحبه هایی که مسائل دینی را بررسی می کنند،بسیار خوف آورتر و ثقیل تر به نظر می رسد.اما با این حال،حدود 90 درصد از مهاجران،با توجه به رخدادهای سیاسی در ایران،داستانی کمابیش سیاسی با خود به مصاحبه می برند که باز هم حدود نود درصدشان پاسخ منفی را در کمترین فرصت دریافت می کنند.از طرفی،برخی افراد که به وضوح پرونده سیاسی نسبتا واقعی و قابل قبولی بر روی میز می گذارند،پرونده هایشان به طور سیستماتیک،یا پاسخ منفی دریافت می کند و یا درخور مدت زمان های طولانی و فرسایشی می شوند.با در نظر داشتن این مهم از یک سو و مضاف شدن شرایط سخت و طاقت فرسای موجود در کمپ های پناهندگی از سوی دیگر،می توان میزان گرایش پناهجویان برای ورود به دین مسیحیت را حدس زد.اما ظهور چنین میل و گرایشی،برای چه کسی سود دارد و اساسا چه کسی چنین مسیری را،به یکه مسیر رهایی پناهجوی مبدل کرده است و چرا؟ پرواضح است که افراد/گروه/سازمان های وابسته به کلیسا،پاسخ سوال فوق می باشند.چه افرادی که زبان فارسی را بعنوان زبان دوم خود آموزش دیده اند و مانند ویزیتورهای شرکت های تولید کننده لوازم آرایشی بهداشتی،با ورود به کمپ ها،مسیحیت را ویزیتوری می کنند و چه افرادی با داشتن رده بالای مذهبی که برش کم نظیری بر دستگاه قدرت حاکم دارند و سعی بر اعمال فشار بر دادگاه ها دارند و چه آنهایی که با توجه به توان مالی پر حرف و حدیثشان،در اولین صفوف کمک رسانی مالی و یا تامین مایحتاج پناهجویان ایفای نقش می کنند،همگی یک هدف را دنبال می کنند و آنهم جذب نیرو است.پناهجو،برای مسیحی شدن در ابتدا و تایید آن در دادگاه،نیازمند تهیه دو مورد است.یک:غسل تعمید و دو:تاییدیه برای اثبات حضور منظم فرد بر سر کلاس های درس مسیحیت.هر دو این تاییدیه ها توسط کلیساها ارائه می شوند.حال آنکه،مراحل دیدن غسل تعمید خود مستلزم حضور بر سر کلاس های درسی است که عموما از دوره های شش ماهه آغاز می شود و گاها به دوره های دو ساله نیز می رسد.(بماند که غسل تعمید فروشان وطنی،به صرف دلالی غسل تعمید،چه تجارتی که برای خود به هم نزده اند!)مشهود است که پناهجویان با باور به اینکه چنین تغییری کاملا صوری است صرفا برای اخذ اقامت وارد این پروسه می شوند اما حتی در صورتی که در استخر مسیحیت،غرق نشوند،دستکم در کلاس های درس،پایشان که خیس می شود.کلاس ها اگر بتوانند از هر ده پناهجویی که به صورت صوری مسیحی شده اند،دو نفر را واقعا مسیحی کند،کار خود را انجام داده است.در بدترین حالت،کلیساها از چنین سیاه لشکری،در جدال های آماری بسیار سود برده و می برند. حال می توان عدم حمله کلیسا و اندام های وابسته به آن نسبت به قدرت و مناسبات حاکم را،جدا از نوع دوستی مادون ها،که از دیدگاه منفعت طلبی مافوق های این دسته فهم کرد.وجود قوانین ضد انسانی است که دلیل سرازیر شدن خیل عظیمی از متقضایان به سمت کلیسا را موجب شده است.یک کلیسای پر رونق در ایالت بایرن،شاید که سالیانه دو و یا سه نفر را غسل تعمید دهد و این در حالی است که از 18 نفر پناهجوی ایرانی ساکن کمپ،12 نفرشان در یک سال گذشته به کمک دلالان ایرانی غسل دیده اند و بقیه آنها در تلاش برای فراهم کردن مبلغ مطالبه شده توسط دلال هستند.

خلاصه چگونگی کارکرد آن ها از این قرار است که: یک دسته با داشتن منابع مالی،سعی می کنند تا کمک به پناهجویان را امری مختص به خود نشان دهند و آن ها را به حضور خود در صحنه نیازمند نگه دارند،قسمتی با در دست داشتن قدرت سیاسی،هر از گاهی نسیمی از جواب های مثبت برای متقاضیان را به دادگاه ها می آورند تا امید ها به چنین مسیری همچنان پا برجا باقی بمانند و عده ای به آموزش جدی آموزه های مسیحی مشغولند.

مشخص است که کلیسا و اندام های وابسته به آن نه تنها مخالف وضع کنونی پناهجویان ایالت بایرن نیستند،که یکی از حامیان مستقیم(ما فوق ها) و غیر مستقیم(مادون ها) سیاست های دست راستی دولت بایرن می باشند و با چنین حمایتی،زالو وار،با تغذیه از خون پناهجویان بعنوان آخرین لایه اجتماعی آلمان،به حیاط خود ادامه می دهند.در قبال چنین رویکردی،مقاوم ترین پناهجویانی که از نزدیک دیده ام،پس از تحمل شرایط سخت به مدت نزدیک به دو سال،سرانجام در مقابل فشار ها سپر انداخته اند و با وجود اینکه خود را در تنهایی هایشان،بابت چنین تسلیمی ملامت می کنند،تصور سال های سال ماندن در چنین شرایطی،آنها را بیش از پیش به پیدا کردن راه حلی هر چند در تقابل با باور های شخصیشان ناچار ساخته است

پ.ن
1-مصاحبه سخنگوی دولت اونترفرانکن،یوهانس هارده ناکه،با خبرنگار دوییچه وله،در خصوص خودکشی محمد رهسپار در شهر ورتسبورگ و اعتراضات پس از آن
http://www.dw.de/dw/article/0,,15767639,00.html

دسته‌ها:مقالات

جنبش سبز در بن بست! اختر

میرحسین موسوی تنها چهره شاخصی است که در طول 2 سال و اندی حیات جنبش سبز، رفته رفته بر اعتبار مردمی اش افزوده شد. خواه مردمی که سعی داشتند او را از صندوق بیرون بکشند، خواه منتقدینی که اساس حضور این شخص را در جنبش،به واسطه پیوند تاریخی اش، خلاف موازین یک جنبش مردمی در راستای تحول بنیادین و رادیکال می دانستند. به نظر نگارنده، نه پایبندی تمام عیار میرحسین به خواسته های مردم (که تاریخ این دو سال ناقض قطعیت این پایبندی است)٬ بلکه تلاش غیر قابل انکار او در همراهی با خواسته های مردم باعث شد پس از سال ها، وزن بی سابقه ای به یک شخصیت سیاسی داده شود. جدا از تلاش او برای همراهی، اتفاقاتی روند مذکور را تسریع می کرد. ترور خواهرزاده او در روز عاشورا که به باور عموم٬ او را همسان با آسیب خوردگان پس از انتخابات قرار می داد٬ و حبس خانگی او در 25 بهمن ،از جمله این اتفاقات است. مراد از نوشتن این یادداشت،رسیدن به نقطه ای که از آن بتوان آلترناتیوی به نام میرحسین موسوی ساخت نمی باشد و از طرفی پرداختن به انتقادات همچنان بی پاسخی چون ابهامات فجایع دهه شصت رسالت این نوشتار نیست.یادداشت پیش رو توصیف صحنه ای است که بن بست موجود در آن دلایل بسیار دارد و این نوشتار به جایگاه استراتژیک موسوی بعنوان یکی از این دلایل می پردازد.
ماجرا از 25 بهمن 89 آغاز می شود. جدیت میرحسین موسوی و مهدی کروبی در دعوت به برگزاری خیابانی آن روز، معادلات بسیاری را بر هم زد. حاکمیت پس از یک سال خاموشیِ خیابان ها، حضور خیابانی را چندان قدرتمند ارزیابی نمی نمود. از طرفی اصلاح طلبان در زیر چتر گفتمان “انتخابات مجلس” خاتمی، در خفا اجماع کرده بودند و رادیکال شدن فضا بواسطه حضور خیابانی را به ضرر خود می دیدند.در این سو بدنه جنبش نیز با تجربه 22 خرداد 89 و پس گرفتن بیانیه توسط موسوی، تکرار مجدد عقب نشینی میرحسین و کروبی را در پی عدم صدور مجوز از سوی وزارت کشور، قطعی می دانستند. تظاهرات گسترده خیابانی در 25 بهمن، موتور نیم سوز جنبش را روشن کرد و وزن بیشتری به جایگاه میرحسین موسوی داد ،زیرا در کنار بهار عربی، رویکرد رادیکال او در 25 بهمن، از دلایل مؤثر در حضور گسترده مردم بود. اما پس از بازداشت وی و حضور خاتمی و همفکرانش در بالاترین تریبون جنبش، سه دسته مجزا از جنبشی که “ما بیشماریم” اش نامشخص بود قابل رؤیت شد. دسته ای که همواره با تمام قوا به تطهیر خاتمی و به دفاع از گفتمان “انتخابات رهایی بخش” آن هم با توسل به تعریفی تحریف شده از انتخابات آزاد پرداختند (رویکردی که پس از مشارکت خاتمی در انتخابات مجلس، به اوج فضاحت خود رسید). اما دسته ای هم رویکرد خاتمی را در برابر پرونده دو سال و نیمه میرحسین می گذاشتند و آن را نقد می کردند. دسته سوم نیز منتقدین شخص و جایگاه میرحسین موسوی بودند که یا در رسانه های کلان مهلت انتشار نقد زیربنایی نمی یافتند و یا در وزن سنگین شده میرحسین موسوی ادغام شده و سکوت اختیار کردند. جالب آنجا که تقابل دو دسته نخست، دستکم در فضای مجازی، ریزش مدافعان خاتمی (دسته اول) و واریز آنها به دسته دوم (مدافعان موسوی) را بهمراه داشت و غیر مستقیم بر وزن میرحسین موسوی می افزود. این روند گرچه از نظر منتقدین خاتمی روندی مثبت ارزیابی می شد اما خطر وزن دهی به میرحسین در آن به وضوح قابل رویت بود. این گسست به نظر نگارنده یک گسست واقعی و مثبت بود و هست اما پیامدهای منفی هم در پی داشت و دارد. کمپین ها و صفحه های فیسبوکی مختلف، عکس ها و پوسترها، نبش قبر بیانیه های گوناگون میرحسین، روز شمار حبس خانگی، دلنوشته ها و استتوس های پر لایک و کامنت در ستایش ایستادگی او و…  از پیامدهای چنین روندی بود. جدا از اینکه بسیاری از کنشگران چنین حدی از ورن دهی به میرحسین موسوی را، با توجه به گذشته مبهم و سکوت امروزی اش مردود می دانستند و می دانند(که از قضا نگارنده نیز با این تردید همراستاست) این وزن دهی مشکل اساسی را پیش پای کنشگران گذاشت که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
وزن دهی به میرحسین موسوی نه بعنوان شخصی با ابهاماتی در گذشته، بلکه بعنوان جایگاه او، در تضاد با شعار “جنبش بی رهبر” است. عملا جنبش پس از بازداشت میرحسین یا توسط گفتمان مشروعیت بخش به انتخابات از سوی خاتمی،منحرف شده و یا در سکون کامل به سر برده است. ادامه این وزن دهی باعث شده است که مطالبه “آزادی میرحسین” که اساسا مطالبه ای است که بدون فشار بر حاکمیت، خود به خود محقق نمی شود، از مطالبه “آزادی زندانیان سیاسی” فراتر رفته و متأسفانه پیروزی جنبش به چنین مطالبه ای پیوند خورده است. دستاورد این پیوند نامیمون٬ قسمتی از دلایل انفعال امروز است. چه بسا چنین امری باعث می شود کنش های رادیکالِ کنشگران مستقل نیز، که پیوندی با “آزادی میرحسین ،همان پیروزی جنبش است” ندارند، از دیدگاه عموم کنشگران بلا موضوع جلوه داده شود و مسکوت باقی بماند. اما رویکرد حاکمیت در این میان بسیار قابل ملاحظه است. حاکمیت فعال ترین مهره در وزن دهی به میرحسین موسوی است زیرا می داند که با خلاصه کردن تمامی مطالبات جنبش، در مطالبه ” آزادی میرحسین” ،کانون جنبش را در دست دارد و می تواند به راحتی آن را سرکوب و یا منفعل کند (که کرده است). نگاهی به جریده شماره 7 شفق ،مثال خوبی از رویکرد کنشگران جنبش و حاکمیت به صورت مکمل است. در این شماره، که جالب است در صفحه فیسبوک شبنامه میخک هم به اشتراک گذاشته شده است، آورده شده: “این سان است که کسی می میرد و کسی می ماند – موسوی و رهنورد در دیدار با فرزندان: رای نداده ایم!.”
به شخصه عدم مشارکت میرحسین و رهنورد در انتخابات مجلس را مثبت ارزیابی می کنم اما یک سوال در اینجا باقی می ماند. چرا دقیقاً فردای روز انتخابات و انتشار خبر مشارکت خاتمی در آن، میرحسین موسوی و رهنورد اجازه ملاقات حضوری با فرزندان را کسب می کنند و فراتر از آن، اجازه گفتگو درباره انتخابات و انتشار گسترده خبر عدم مشارکت میرحسین و رهنورد از دست مامورین حاضر در جلسه در می رود؟ آیا این توان در حاکمیت نیست که عکسی از میرحسین در حال انداختن رأی به صندوق منتشر کند و یا اصلاً رویکرد میرحسین نسبت به انتخابات  را مسکوت و نامشخص باقی گذارد؟ به یقین حاکمیت چنین توانایی در خود دارد اما چه چیز بهتر از این برای حاکمیت می باشد که موسوی را به کانون اجماع همگان تبدیل کند و پس از آن او را در حصر خود داشته باشد و از این طرف جنبش نیز، تا آزادی او آنقدر حالت انتظار و انفعال را تجربه کند تا نیروهایش فرسوده شوند و یا در بهترین حالت، مطالباتشان را به آزادی میرحسین تقلیل دهند و در پی آن،حرکتی موازی در راستای مطالبات خود آغاز نکنند. اینگونه است که وزن جایگاه میرحسین موسوی بعنوان آلترناتیویِ! منفعل در حصر، به یکی از دلایل بن بست کنونی بدل می شود.

پ.ن
1-جریده شفق-شماره هفت 

دسته‌ها:مقالات