خانه > دست نوشته ها > هر دو آنها آواز می خوانند اما!

هر دو آنها آواز می خوانند اما!

صدای چمدان های دستی و گوش خراشی لق زدن چرخ هایشان بر سنگ فرش خیابان، توجهم را جلب کرد تا به بیرون از چادر بیایم.خانم قد بلند و نسبتا مهربانی از اهالی روستا،که او را از عینک آفتابی بزرگش می شناسم در جلوی صف بدون چمدان قدم بر می دارد و حدود 9 و یا 10 دختر جوان پشت سر او.صف از چادر اول مان رد شده بود که پیشگام صف رویش را به افراد نشسته در چادر کرد و با لبخندی نصفه و نیمه به زبان انگلیسی گفت: از نیویورک مهمون داریم.جمله اش تمام شده بود که اکثر قریب به اتفاق دختران به پناهجویان نشسته در چادر با خوشحالی سلام کردند و در چند ده قدمی چادر، وارد خانه ای بزرگ شدند.اتفاق قابل توجهی نیفتاده بود پس به داخل چادر برگشتم تا کمی استراحت کنم.کمی نگذشته بود که تعداد انگلیسی زبان هایی که وارد این خانه در چند قدمی چادر می شدند رو به افزایش گذاشته بود و در کنارش، اهالی روستا که اکثر آنها را به چهره می شناسم مشغول فراهم کردن خانه برای مهمانان جدید.آنهایی که هیچگاه به چادر ما نیامده بودند با بی توجهی کامل در چند قدمی ما در رفت و آمد بودند و معدود افرادی که تا به امروز با ما ارتباطی مختصر ایجاد کرده بودند،  بسیار محتاط به سمت چادر می آمدند و یا اغلب با سلامی خشک و خالی، نگاه های متعجب ما را پاسخ می گفتند.نهایتا دریافتیم که گروهی از دختران آوازخوان آمریکایی به روستا آمده اند تا آخر هفته در کلیسایی که زنگ های بی امانش روانمان را ساییده بود آواز بخوانند.پس از مهیا کردن فضای خانه ای که از دو روز پیش برایشان مهیا شده بود و خوش آمد گویی هایی که یا کیکی کاغذ پیچ شده و یا گلی کوچک هم ضمیمه هر کدام از این خوش آمد گویی ها شده بود، صحنه برای تقریبا یک ساعتی خالی شد.ما که تا به آن لحظه جمعیتی اینچنین را در طول زندگیمان در این روستا در مقابل یک خانه ندیده بودیم، همچنان در حیرت به سر می بردیم.زمزمه هایی نظیر اینکه: «آمریکایی هستنا،ببین چجوری دور سرشون می چرخن!» در چادر می گشت و برخی توصیفات هم در وصف زیبایی یک و یا دو تن از دختران خلاصه می شد. آفتاب نیمه جانی همچنان پا برجا بود و سکوتی بی ربط پایدار، تا زمانی که درب خانه باز شد.اول پسری خردسال با توپ والیبال به بیرون دوید و همینطور که به چادر نزدیک می شد، با هشدارهای مادرش به زبان انگلیسی مواجه شد و راهش را منحرف کرد.سپس دختران یکی پس از دیگری با عینک های آفتابی بر روی سر و یا چشم از درب خانه بیرون آمدند و به سمت کافه ای در پایین پله ها، در آن سوی میدان حرکت کردند. همه چیز نسبتا عادی پیش می رفت تا یکی از آنها در کنار حوض وسط میدان،در چند قدمی چادر، رو به آنهایی که به دور صندلی های کافه آندست خیابان نشسته بودند کرد و با صدایی بسیار زیبا خواند: به آلمان خوش آمدی. و سپس به سمت کافه حرکت کرد.او به خودش و دوستان آواز خوانش که گویا برای اولین بار به آلمان آماده بودند خوش آمد گفته بود. پناهجویان حاضر در چادر که همگی روز ششم اعتصاب غذایشان را طی می کردند، با اصراری عجیب از من می خواستند که جمله ای را که او گفته بود به فارسی ترجمه کنم. دوگانگی عجیبی در ذهنم می چرخید، آنهم درست زمانی که تک تک چهره های حاضر در چادر و مختصر گذشته ای که از آنها سراغ داشتم از پیش چشمانم می گذشت. جمله را آرام و بی تفاوت ترجمه کردم.آنقدر آرام که گویا هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.بی تفاوتی موجود در لحن و صدایم چند ثانیه هم اثر نگذاشت. نگاه های خیره و صورت های مچاله شده تنها تصاویر موجود در چادر بود.خنده های بلند کافه آن دست خیابان با سکوت مطلق آغشته به سیگارهایی که پشت سر هم روشن می شد، هیچ همخوانی نداشت.محسن می گفت: من هم اگر مثل او با جیبی پر از پنجامین(صد دلاری) وارد این کشور می شدم،اوضاعم الان این نبود.حس آن دختر در کنار حوض را هیچ وقت تجربه نکرده ام و اینکه در فاصله چند قدمی از یکدیگر قرار داشتیم پر از تناقض شده بودم اما ناگهان، تصویری بزرگتر، بزرگتر از حس شخصی ام پیش چشمم پدیدار شد. جمله ای از ذهنم گذشت که چادر را به جهنمی واقعی برایم بدل می کرد: پناهجویان افغان و پناهجوی عراقی که در چادر نشسته بودند، حتما که بهتر از آن دختر بلد بودند که چگونه صدای مهیب جنگنده های اِف 16 آمریکایی(و البته غربی) را، که هستی شان را به تاراج برده بود و می برد، تقلید کنند. آوازی که جنگ،مرگ،آوارگی،فقر و تبعیض را زوزه می کشد!

July 23, 2012

Advertisements
دسته‌ها:دست نوشته ها
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: